دومین ماهگردت مبارک نفس مامان
سلام پسر گلم
خوبی مامانی؟
امروز امیرصدرا خان 2 ماهش شده، ماشالا اونقدر بزرگ شدی، لباسات از سایز صفر به سایز 1 تبدیل شدن، اولین باری که سایز 1 رو تنت کرده بودیم 35 روزت بود که تقریبا اندازه بود، من که اصلا انتظارشو نداشتم اونقدر ذوق کرده بودم که هی میگفتم واای چه زود 1 اندازش شد، بعدش مامان جون گفت انقدر نگم چشم میخوری :D
دیگه جونم برات بگه که شما داری کم کم خیلی شیطون میشیااااا، دیگه از اون پسر اروم که میذاشتیمش تو گهواره خودش میخوابید خبری نیست بلکه باید خان خانان رو بخوابونیم ... بلههههه باید هی لالایی بخونیم و قربون صدقه جیگرخان بریم و راه بریم و تکونت بدیم تا بخوابی کم کم! :D البته پسر مامان فقط بعضی شبا اینطوریه و بیشتر شبا یکم تکونش میدیم میخوابه ♥♡♥
مامان جون تا حدود 40 روز پیشم بود و برام غذای پرهیزانه درست میکرد و تو نگهداری شما هم کلی کمک میکرد و خلاصه خیلی زحمت کشید. راستی گردنت رو از 39 روزگی میتونی تقریبا سفت نگه داری عزیزدلم، خنده هات هم از همون حدود 35 روزگی هدفمندتر شده، اخه قبلا به در و دیوار میخندیدی مامانی ولی کم کم به خودمون نگاه میکنی و میخندی، وقتی که نازت میدیم هم میخندی واسمون، الهی فدای خنده هات، اونقدررررر قشنگ میخندی ادم ضعف میکنه برات ناز من ♥
امیرصدرا خان عاشق آب و حموم کردنه، وقتی میبریمت حموم نه تنها گریه نمیکنی بلکه با دقت نگاه میکنی و کیف میکنی، مامان جون بعد از اینکه شستت میذارتت رو دستش و از گردن به پایین رو تو وان رها میکنه، بیا ببین گل پسر چه شنایی میکنههههه، همچین تو اب دست و پا میزنی که ادم میخواد فدات شه
پسرم دیگه تقریبا اطرافیان رو میشناسه مخصوصا مامانش رو، از پیشت که بلند میشم تا جاییکه بتونی با چشمات دنبالم میکنی قربونت برم، بابایی و مامان جون و بابا جون رو هم میشناسی و تو بغلشون اروم میشی. هر موقع که بیقراری کنی به محض اینکه بغلت میکنم اروم میشی عزیز دل مامان، اون موقعست که مامان کیف میکنم و هزاررر برابر عاشقت میشمممم.
ضمنا پسری عاشق ماشین سواری هم هست، وقتی توی کریرت توی ماشین میشینی همش بیرون رو نگاه میکنی، کلا عاشق چیزا و محیط جدید هستی، بعدش کم کم خوابت میگیره و میخوابی :)
مامان جون از زمانیکه شما زیر 1 ماه بودی اصرار داشت که زودتر ختنه ت کنیم که تا کوشولویی خوب بشی و تموم بشه، باباجون هم با یه دکتری که از دوستاشون بود و متخصص جراحی بود صحبت کرد و ایشون گفته بود بهترین زمان از چهل روزگی تا دوماهگی هستش. روزی که قرار شد برای ختنه پسرگلم بریم یکشنبه 8 ام تیر مصادف با اولین روز ماه رمضان بود و شما دقیقا 51 روزت بود عزیزم. بابایی هم نبود و از این بابت یکم سخت بود اما من میخواستم حتما این کار انجام بشه که ایشالا قبل واکسن دوماهگیت کاملا خوب بشی. شانس آوردم دایی جون بودش و خیلی خیلی کمک کرد، روز یکشنبه ساعت 3 بعدازظهر بیمارستان بقیه الله وقت داشتیم، دایی جون اومده بود خونمون و منتظر بودیم خاله اینا هم بیان، خود خاله از خیلی وقت پیش گفته بود که برای ختنه شما با دایی شهریار میان ک کمک کنن، اونا یه خورده دیر کردن که دایی جون زنگ زد بهشون گفت ما میریم شما هم بیاین همونجا، ما حرکت کردیم اون بنده خداها هم از شانس بد تصادف کرده بودن با یه موتوری، البته خداروشکر به خیر گذشت ولی خب زبون روزه کلی معطل شده بودن.
خلاصه رفتیم بیمارستان دیدیم کلی نی نی تو صف هستن، من همینطوری استرس داشتم و نگران تو عزیزدلم بودم، هی صلوات میفرستادم و آیه الکرسی میخوندم. بعد از چند دقیقه باباجون هم از سرکارش اومد اونجا، تا اومد تو سالن و شما رو دید کلللی خندید
اونقدر باباجون دوستت داره که تا می بینتت خوشحال میشه و همینطوری میخنده
خلاصه دومین نفر ما بودیم، خانوم پرستار با یه تخت کوچولو اومد و اسم قشنگ شما رو صدا کرد که بذاریمت تو تخت، گفت یه پوشک هم بهش بدم، متاسفانه همراه رو اجازه نمیدادن بره تو اتاق عمل و تا شما بری و برگردی من مردم و زنده شدم، همش خدا خدا میکردم که زیاد گریه نکنی ... حدود 10 دقیقه گذشت که صدای چرخ های تخت رو شنیدم، دویدم سمتت که بغلت کنم، فکر میکردم داری گریه میکنی، ولی دیدم نازنازی خوشگل من آرومه و گریه نمیکنه :) از خانوم پرستار پرسیدم گریه کرد؟ گفت میشه گریه نکنه؟!
خلاصه شما همچنان آروم بودی و منم خوشحالللللل، مردمم هی با تعجب نگات میکردن که اگه ختنه شده پس چرا گریه نمیکنه ... حیف ک خوشحالی من زودی تموم شد و به محض اینکه سوار ماشین شدیم شروع به گریه کردی، الهی بمیرم برات
هر کاری میکردم آروم نمیشدی، خداروشکر ترافیک نبود زودی رسیدیم، سریع پوشکتو باز کردیم و یکم پماد زدیم بهتر شدی، بعدش مامان جون خوابوندت، بعد از اون هم فقط 1 بار بیدار شدی گریه کردی و دوباره خوابیدی. بعدش خداروشکرررر دیگه گریه نکردی، بعد از اون هم کلی مراقبت کردم و پماد زدم و روزی 2 بار تو وان آب ولرم گذاشتیمت تا اینکه بعد از 8 روز کم کم حلقه افتاد و جاش خوب شد. مبارکت باشه نفس مامان 
این روزای آخر دوماهگیت خیلییییی بامزه شدی مامانی، صبح ها از خواب بیدار میشی کللللی سرحالی، همش دوس داری بازی کنیم با هم، بعد واسه مامان انقد خوشگل میخندی، همش سعی میکنی از ته گلوت یه صداهایی درآری مثل هی
بعد من یا بابایی یکم ورزشت میدیم، کلی حال میده
بعدش پوشکتو عوض میکنم، قطره بینی تو میریزم، پماد و کرم به صورت خوشگلت میزنم که خشک نشه، قطره مولتی ویتامینت رو میدم، بعد هم شیرتو میدم و دوباره میخوابی. خلاصه این روزا حسابی باهات مشغولم و لذت میبرم، بابایی میگه خودمو وقف تو کردم
آخه خیــــــــــــــــــلی دوستت دارم عزیز ناز من، خیلی عشقی پسرم
اونقدررر آروم و ساکتی که آدم حس میکنه اندازه 1 ساله ها میفهمی، منم هر روز برات اسپند دود میکنم و چهار قل و آیه الکرسی میخونم قلب مامان، در ضمن اونقدر پسر گلی هستی که گاهی وقتا خودت میخوابی حتی بدون اینکه بغلت کنم! شب ها هم خیلی خوب میخوابی و فقط 2 ساعت یکبار بیدار میشی شیر میخوری و میخوابی، کلا از روزی که به دنیا اومدی تا همین حالا اصلا شب بیداری نداشتی و اذیت نکردی پسر ناز من، در طول روز هم اگه مشکلی نداشته باشی اصلا گریه نمیکنی، کلا خیلی آقا هستی، تو فوق العاده ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی جیگــــــــــــــــــــــــــــرم
راستی تازگیا پاهاتو میچسبونی به تشکت و یه کوچولو کمرتو میاری بالا و شونه هاتو میکشی بالا، بعضی وقتا هم خودتو میچرخونی، در برخی موارد تا 90 درجه چرخش هم مشاهده شده
این کارا رو از کجا یاد گرفتی زرنگ خان؟
آهان وقتی هم میذاریمت تو وان پاهاتو میچسبونی به لبه وان و اصلا جدا نمیکنی، میترسی بیفتی مامانی؟!
الهی فدات بشم عزیزدلم 
پنج شنبه 19 تیرماه هم رفتیم آتلیه برای عکسای دوماهگی جیگرخان.
اینا هم چند تا عکس از دومین ماه زندگیت عزیز مامان
موش موشک مامان بعد از حموم

فدای خنده قشنگت عزیزدلمممم

شکار لحظه ها 

به به چه جیگرطلای ناز نازی، فدای اون چشمای قشنگتتتت

دقایقی قبل از ختنه شدن، چی رو داری میشمری مامانی 

اینجا همش دستاتو میکشیدی به صورتت قرمز میشد، این راهکار رو بابا پیدا کرد 

ماششششششالا تپلی مامان، چه آقای با جذبه ای 



دومین ماهگردت مبارک نفس مامان 


